آزاده -از اردوگاه شماره 12 تكريت
خاطره ای از دوران رزمندگی - عدم توفیق دیدار پدر که از فاصله بیش از هزار کیلومتری برای ملاقاتم امده بود
در دوران آموزشی که درپادگان تیپ 40 در حومه شهر سراب بودیم هر هفته امکان ملاقات با خانواده وجود داشت و جمعه ها دیدار والدین و فرزندان حال و هوای خاصی به پادگان می داد و پدر و مادر بنده نیز هر هفته به دیدارم می آمدند تا اینکه بعد از اتمام دوره آموزشی ما را به منطقه عملیاتی مهران که خط مقدم جبهه جنگ بود اعزام کردند. و تنها ارتباط ما با خانواده از طریق نامه یا تلگراف بود که آن هم به راحتی میسر نمی شد ؛ بلاخره مادرم تاب دوری من را نمی اورد و به گمان اینکه در منطقه جنگی نیز ملاقات مثل پادگان آموزشی براحتی قابل انجام است، کلی سوغات ونان فطیر محلی آماده می کند و مرحوم پدرم را وادار می کند که از اردبیل روانه مهران شود غافل از انکه بدلیل جنگی بودن منطقه از بیست سی کیلومتری ورود افراد به منطقه تحت کنترل دژبانی مستقر در ان فاصله بود و اهالی شهر صالح اباد (نرسیده به مهران )نیز با استفاده از کارت هایی که در اختیارشون قرار داده شده بود تردد می کردند به هر صورت پدرم پس از دو روز خود را به ایلام می رساند و از آنجا روانه صالح اباد می شود که دژبانی مستقر در راه صالح اباد از او می پرسد پدرجان اینجا چه کار می کنی ؟! و او در جواب می گوید : می خواهم پسرم را که سربازاست ببینم ، دژبان مشخصات یگان من را جویا می شود و او نیز به تیپ 40 سراب اشاره می کند؛ دژبان می گوید تیپ 40 در خط مقدم جبهه می باشد و امکان اینکه شما انجا بروید وجود ندارد بیا پیش من بمان اگر ماشینی خواست انجا برود می گویم تا به پسرت خبر دهد او بیایید اینجا و همدیگر را ببینید . پس از ساعاتها به من خبر رسید که پدرت در دژبانی منتظر شماست من هم با توجه به اینکه از ظهر گذشته بود زود اماده شدم تا به دیدار پدر روم ولی بخت با من یار نبود چون هرچه منتظر شدم تا وسیله ای بیاید و من بتوانم خودم را به دژبانی برسانم نیامد تا اینکه غروب شد و من مجبور شدم بر گردم به محل خدمتم و پدرم نیز برگشته ایلام تا شب در انجا بخوابد و فردا دوباره بیاید همون دژبانی ، از قضا ابوی بنده کارت شناسایی همراه نداشته و هیچ مسافرخانه ای حاضر به پذیرش نمی شده تا اینکه یکی راهنمایی می کند تا از یکی از ارگانها نامه ای بیاورد تا پذیرش شود ، به هرصورت پدرم با هر مشقتی شده برگه ای می اورد و در مسافرخانه در یک اتاق 3 نفره مستقر می شود که یکی از انها فارس دیگری لر و پدر من هم ترک که هیچ یک به زبان دیگری اشنایی نداشته اند و از اینرو نتوانسته اند با هم ارتباط کلامی برقرار کنند و فقط به هم نگاه می کرده اند به هر صورت شب را به صبح رسانده و دوباره روانه دژبانی راه صالح اباد می شود آن روز هم هیچ خودرویی طرف یگان ما نمیاید و دیگر پدرم از دیدن ما ناامید شده و همان جا فطیر محلی و سوغاتی ها را بین سربازان پخش می کند و به خانه بر می گردد و در مواجه با مادرم سعی می کند خونسردی خود را حفظ کرده و وانمود کند که من را ملاقات کرده و می گوید الحمدلله و ضع پسرمان خوب است ، اما مادراز بغض پدرم متوجه می شود می گوید یقین نتونستی بچه ام را ببینی آنهم می گوید حق با شماست امان از دست تو که من را فرستادی منطقه جنگی خیال کردی انجا هم مثل پادگان داخل شهر است که بشود کسی را ملاقات کرد و این بعداً تبدیل به یک خاطره برای من و پدرم و مادرم شد
نداي "مرد است خميني"
عراقي ها به خاط اينكه ما را تحت شكنجه روحي قرار دهند مي خواستند ما به امام خميني توهين كنيم ،گفتند: هنگام آمار گيري و نظام جمع و بشين وپاشو بايستي نداي مرگ بر خميني سردهيد. ما شديدا" ناراحت شديم و با هماهنگي وهوشياري بچه ها سعي كرديم راه چاره اي پيدا كنيم مشورت كرديم ودر نهايت پيشنهاد شد بجاي مرگ بر ، "مرد است خميني " سر دهيم ؛ وقتي ما "مرد است خميني " سر مي داديم عراقي ها خيلي لذت مي بردند وفكر مي كردند ما تسليم شده ايم و شعار مر گ بر سر مي دهيم، تا اينكه بعد از مدتي قضيه توسط بعضي از عوامل نفوذي وطن فروش لو رفت . عراقي ها كه حسابي ضايع شده بودند سعي كردند خواري و ضلالت خود را با تنبيه جبران كنند از اينرو براي تلافي آن در فصل گرما آب را بر روي ما بستند، اسراي ايراني كه حدود هزار ودويست نفر بودند مجبور شدند بدون پيراهن بر روي زمين گرم وسوزان محوطه اردوگاه دراز بكشند و ديگر رمقي براي كسي نمانده بود تا اينكه به ياد كربلا و سالار شهيدان فرياد "ياحسين " سردادند و خود را شارژ روحي كردند و روحيه دشمن را ضعيف.
یکی از مشکلات اصلی ما در اسارت اصلاح ریش بود چون از یکطرف به یک اردوگاه ۸۰ نفره ۲ تا ۳ تیغ می دادند و از طرفی می گفتند، همه مرتب بايد ريششون را اصلاح كنند.واگر كسي يه كمي ريشش بلند مي شد مورد شكنجه قرار مي گرفت ريش من گرچه نصف و نيمه بود وهنوز كامل نشده بود اما بعضي موقع زور اين تيغهاي خسته به آن نمي رسيد. و مشكل ديگر ما اين بود كه هر موقع سرباز عراقي را مي ديديم بايد بلافاصله احترام مي گذاشتيم ، البته من هميشه سعي مي كردم كه جلوشان ظاهر نشم تا احترام بذارم. ولي روزي در يكي از روزهاي داغ تابستان در محوطه اردوگاه نشسته بودم و بد جوري تو خود بودم (در فكر آزادي و بازگشت به ايران بودم ) و متوجه آمدن كسي نبودم ، يهو ديدم سرباز عراقي به ريش نصف و نيمه ما دستي كشيد و با تشبيه ريش ما به ريش رئيس جمهور وقت وبا گفتن: رفسنجاني ! رفسنجاني !رفسنجاني!(كه آن موقع آقاي رفسنجاني رئيس جمهور كشورمان بود) دوتا كشيده آبدار نثار ما كرد. كه صداي آن هنوز توگوشم مانده.
ومن تازه متوجه شدم عوض اينكه از زير شكنجه در برم موجب عصبانيت شديد آنها مي شوم
رزم آوري
در سال 1366 دو ماه از خدمت دوره سربازيم مانده بود كه داوطلبانه ابتدا يك دوره آموزشي را درپادگان تيپ 40مستقل ارتش سراب گذراندم و سپس به منطقه مهران اعزام شديم.
بيست ويكم تير 1367 دشمن بعثي در منطقه اي به وسعت بيش از يكصد كيلو متر از فكه تا موسيان مبادرت به تك نموده و با سپاه مجهز گارد رياست جمهوري و سپاه چهارم (با بيش از ده لشكر زرهي و پياده و مكانيزه ) و با بيش از پانصد قبضه انواع توپ و همچنين تعدادي تانك و نفر بر و بيش از 150هزار از نفرات آماده و علاوه بر اجراي تهيه آتش سنگين از عوامل شيميايي و بمبارانهاي گسترده بهره جست و گذشته از مقاومت جسته و گريخته سرانجام دشمن تمامي خطوط مذكور را تصرف كرد . در منطقه عملياتي شرهاني نيز در ساعت پنج صبح درگيري تا ساعت دوازده ظهر به طول انجاميد ومتأسفانه خط مقدم لشگر 77 خراسان شكسته شد وتيپ 40 سراب كه خود در آن بودم به محاصره دشمن بعثي در آمد وپس از درگيري تا ساعت 4 بعد از ظهر و عقب نشيني ممتد نيروها به تصور اين كه به نيروهاي ايراني رسيديم به سمت انها رفتيم . اما آنها عراقي بودند كه با استفاده از پرچم ايران نيروهاي ايراني را گمراه كردند. لذا به محض نزديك شدن و صحبتهاي عربي آنهامتوجه موضوع شديم و اگرچه سعي كرديم از مهلكه خارج شويم ، اما ديگر دير شده بود و پس از يك ساعت درگيري به محاصره كامل نيروهاي عراقي در آمده و اسير شديم
دوران اسارت
با اسارت ما نيروهاي بعثي به ضرب و شتم و اذيت و آزار بچه ها پرداختند و آنها را به سمت خودروي نظامي آيفا هدايت كردند و پس از انتقال به پشت جبهه ما را در خيابانهاي شهر بغداد گرداندند مردم شهر بغداد نيز از اسراي ايراني با پرتاب سنگ و چوب و گوجه و آب دهان استقبال كردند. با اتمام اين نمايش كه چند ساعتي به طول انجاميد به سمت اردوگاه تكريت به راه افتاديم . آنچه كه من از اين اردوگاه تصور مي كردم اردوگاهي با حداقل امكانات بهداشتي ، درماني و تغذيه بود. اما زهي خيال باطل كه اين اردوگاه مفروش شده بود از مار ، مارمولك و عقرب و عدم وجود هريك از امكانات ياد شده. اگر كسي مريض مي شد دكتري براي مداوا پيدا نمي شد و بايد به لطف دوستان آزاده و احيانا ً پزشك شفا پيدا مي كرد. وضعيت پوشاك بسيار بد بود چنان كه در ابتداي اسارت يك دست لباس به ما تحويل دادند كه با گذشت سه ماه پاره شد و ما مجبور بوديم براي وصله كردن آن همچون انسانهاي نخستين از چيزي مثل سيم خاردار استفاده نماييم .وضعيت آموزشي را خود برنامه ريزي كرديم و به اتفاق ديگر دوستان اسير تصميم گرفتيم كلاس قرآن داير كنيم . البته به طور مخفي هر كه قرآن بلد بود به ديگران ياد مي داد و احياناً اگر عراقيها متوجه اين موضوع مي شدند ما را بسيار اذيت مي كردند و گاه براي اين كار دستگير و مورد شكنجه قرار مي دادند
بچه ها در بين خودشان برنامه هاي تعليم و تعلم را مخفيانه و با وجود فشار عراقيها ادامه دادند، چون اگر مي خواستند اين برنامه به صورت آشكار باشد منجر به تنبيه ومجازات مجدد آنها مي شد . كساني كه مي خواستند سواد بياموزند مخفيانه پيش بچه هاي با سواد مي رفتند و با ياد داشتها و نوشته ها وتمرين پيش آنها درس ياد مي گرفتند آنهايي هم كه مي خواستند درسهايي مثل زبان خارجي بخوانند اين كار را به صورت مخفيانه انجام مي دادند. در اسارت، هركس هر چيزي را كه مي دانست و مي توانست ، به ديگران انتقال مي داد. بچه ها در سال اول اسارت به تدريس درباره مسايلي از قبيل تاريخ اسلام و مباحث سياسي مي پرداختند. گاهي كلاسهاي عربي مي گذاشتند و برادران طلبه درس مي دادند. البته با نبود قلم و دفتر كار خيلي مشكل بود ، ولي چون فرصت زياد بود و ازطرفي حس يادگيري در بچه ها قوي بود سعي مي كردند از طريق شفاهي مطالب را ياد بگيرند و به ذهن بسپارند . آنها در اوقات بيكاري مباحثه مي كردند و مطالب را تكرار مي كردند تا از ذهنشان بيرون نرود
آزادي
بالاخره با گذشت زمان ، كم كم مي رفتيم تا با زندگي در اسارت عادت كنيم و هيچ كس در باور خود نمي گنجاند كه روز آزادي فرا رسد. اما بالاخره با قبول قطعنامه 598 از سوي دوطرف ايران وعراق و اعلام خبر تبادل اسرا از طريق تلويزيون عراق باورمان شد كه به ميهن اسلاميمان باز خواهيم گشت. در نهم شهريور 1369 با ثبت نام نيروهاي صليب سرخ جهاني از اسرا و تحويل پوشاك و كفش نو به آنها، نويد آزادي را دادند و سپس از طريق مرز خسروي وارد خاك ايران شديم و به آغوش خانواده مان بازگشتيم .
خاطره اي كوتاه
خاطره تلخي كه همواره در ذهنم خواهد ماند مربوط به ايام ماه محرم در اردوگاه است. همهي ما اسراي ايراني در روز عاشورا در محوطه اردوگاه مشغول عزاداري براي سالار شهيدان حضرت امام حسين (عليه السلام ) بوديم كه با گذشت نيم ساعت نيروهاي بعثي كه بشدت اينگونه مراسم را سركوب مي كردند به طرف ما حمله ور شدند و با كابل و چوب و هر آنچه كه در دست داشتند به جسم نحيف بچه ها زدند و سپس درب آسايشگاهها را بستند و نگذاشتند بچه ها حتي به دستشويي بروند و بدين ترتيب در يك محيط بسته تا مدتي بدون غذا و آب حبس شديم و مرتب تأكيد مي شد چنانچه مرتبه ديگر چنين كاري صورت بگيرد به جاي دو روز ، يك ماه با شما به همين صورت رفتار خواهد شد.